حرفهایی با خودم

اگر خدا بودم ...
یا عجب صبری خدا دارد
حالا همه بیایید باهم همهمه کنید ! حالا همه شماها بیایید هم‌زمان به من بگویید ! بیایید !
مگر نه این است که خودم خواسته‌م که درب منزلم باز باشد برای درد ؟ مگر نه این است که خودم  خواسته‌م بشنوم؟
بیا ببین که در سکوت غرقه شده‌م حتی توان فریادم نیست !
تو؛ تداعی همه دردهای من هستی که عمری گذشت بعد از فراق مارا ... تو که عزیزی  و هنوز هم نمی‌دانم که چرا آنکه عزیزتر است محکم‌تر ضربه می‌زند.
خدایا تو در عرش کبریاییت چیزی می‌بینی که من در مقیاس یک به مخرج کسری بی‌نهایت ...
جایی نشسته‌م فرسنگ‌ها دور ولی نفس به نفس نزدیک که با هر نفس آه می‌شوند روی شیشه دلم
هوا بس ناجوانمردانه سرد و این آه حسرت‌ها گرم
ترک خورده جداره دلم ! شکستم ! ببین این قطره‌ها را روی شیشه دلم روان...
عجب صبری خدا دارد ...
خدایا توانش را هم بده
تورا به عرش کبریاییت قسم !





قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آرامشی بست؟




اعتماد؛ جلب می‌شود یعنی یک‌روز یک پاسبانی- ژاندارمی در لباس فرم حامل یک برگه رسمی درب منزل شما می‌آید با برگه جلب که بنا بر نوشته به تاریخ فلان سنه فلان آقا یا خانم فلان حکم جلب اعتماد شما دستش است. بعد پای سند مهر می‌زنید با انگشت یا امضای شخصی شما درج خواهد شد زیرقرارداد ! روزی این حکم از حیض اعتبار ساقط می‌شود که شما جای دست از پاهایتان بهره گرفته باشید روی حکم جلب اعتماد راه رفته باشید پا گذاشته باشید.
این روزها انقدر این کاغذها خط خطی و مغشوش است انقدر جعل سند کرده‌اند که آدم عاقل که هیچ، آدم مجنون هم مثل قدم آخر بازی گردو شکستم جلو می‌رود هی نوک پای راستش را جلوی پای چپش می‌گذارد تا نوک پنجه‌ای به سمت دوست متمایل شده باشد. که نکند باز به اشتباه فرق رفیق و نارفیق را نفهمیده، نکند گوشه این سفره دل را که باز کرد نانش را خورده باشند و نمکش را ریخته ،نکند به دلش سنگ بزنند به صورتش خراش .
بعد که دلش آرام گرفت رها و آزاد خندید و گریست ...آن قسمت لعنتی سرک می‌کشد و انگارهمیشه این کوله‌بار محنت پس از خنده گریه را با خودش حمل کند...
نداند  این باور از کجا آمده حقیقت است یا روایت ولی  سایه شوم  دلهرهِ رفتن و شکستن با تو خواهد بود.تا ابد.
تا روزی که خلافش ثابت شود.

شب است نگاه کن شب است...

برای شادی روزی مقرر نیست
تا صدای قهقهه در گنبد افلاک بپیچد
نا آموخته را
             امتحانی مقدر نیست
وخود خنده را نیاموخته‌ایم
که در التهاب آزمونی سخت
           شبی پیش چشم کنیم
دزدیدن کلاه کوران
          نهادن کلاهی برسر است
خنده مگرنه بهره ابلهان است؟
بدبن بضاعت
          شادی چه بهایی دارد؟
و مرا امروز حکم به خنده می‌کند، دلم
و خنده خود بر صورتم می‌رقصد
بی‌آنکه از شرمساری من اندیشه کند
جانم، دلم و دستانم می‌خندند
لبم خود معنی خنده است
            تا بر لبان تو بنشیند
که صدای گریه تو
روزی چونان امروز
           همچون قهقهه‌ای نامقرر
           در گنبد افلاک بپیچد....
ردی که آدم‌ها از خودشون برجای می‌گذارند وقتی بیشتر است که به شکل نوشتاری یا حتی عکس یا چیزی که قابلیت لمسی داشته باشد درآمده باشد . برای همین، نوشتن؛ ویراستاری می‌خواهد. مکث کردن، گاهی آمدن، رفتن، خواندن. حتی برای عکس هم ادیت گذاشته ‌اند جایی که عنصر اضافی وارد عکس شده یا مثلا رنگ‌ها بر اثر تابش نور نادرست درهم ریخته و ناموزن به نظر می‌رسد.
ما آدم‌ها فرصت داریم که روی ردی که قرار است بر دل‌ها بیاندازیم کمی مکث کنیم.
برای انتشار دست نوشته مکتوب برای چاپ آن عکس با رنگ و نور پردازی نامرتبط وقت داریم که بیاندیشیم
برای دل‌شکستن انقدر عجله نکنید .
قبل از اینکه به دیگران بخندید اول به خودتان در آیینه نگاه کنید.

مست چپ دست !

 گفت: نوشتنم گرفت
گفتم :به ذوق نوشتن آمدم
خط کشیدیم از اینجا به آن سر نوشتن.. قرار گذاشتیم هر که بهتر نوشت برود آتش به پا کند برای دنده کباب !
هوا هم که سرد ... ها کردیم دستهایمان را ! سر جوهری قلم‌ها را ها کردیم آماده نوشتن...
باید با ها به زور کلمه می‎ساختم.. تن‌ها یا تنها ؟
و تو در بازی دایره المعارف لغات همه پسند برنده بودی و من مثل دیوانه‌ای که فقط به ذوق آمده باشد نگاهت کردم...
و شمردم یک خط دو خط سه خط
آرام دستم را بالا گرفتم و پرسیدم ببخشید آقا چند خط باید باشد ؟ عین زنگ انشا عین امتحان ثلث سوم و نگاه خشمناک به آن که ورقه اضافه می‌خواهد !
تا من دنده کباب ها را به پا می‌کنم بیا ....

در چشم من مردمکی است
در من مردمی است
که بیش از صاحب عزا 
سوگواری می‌کند
.....