۲۰۰۹/۱۱/۱۲

نوامبر

اواسط و اواخر نوامبر که میشود دستش را میبرد جلوی دهانش و گره شال گردن بافتنی دوست داشتنیش را شل میکند و میچرخد
عین پروانه لابه لای قفسه ها ! کلاه های لبه دار را میپوشد و لبخند میزند و خودش رو در کسوت دستان بی دست کش ! گردن بی شال میبیند اصلا دست میبرد به آینه ذهنیش لباس ها را تنگ و گشاد میکن بالا و پایین تنش میکند از تنش میکند ।
تنش میکند و میایستد از دور نگاهش میکند به تصویر ذهنیش میگوید بچرخ و میچرخد و میگوید بازهم بچرخ و میچرخد و اینبار دست خوش خنده شیطنت آمیزی میشود که بگوید بچرخ یا نه که بین رگال های لباس های نیمه زمستانی گم میشود سرخوشانه میدوند تا شیطنت را نشانش دهد ... ورق میخورد لا به لای این همه پالتوی لبه خز دار و یکیشان را بر میدارد و به تصویر ذهنیش میخندد که این خوبه؟! برای مهمانی اردک سرخ شده با سس بشامل -با تعظیم نصفه و نیمه در فلزی الکی را برمیدارد-و یادش میافتد چند وقت است قرار گذاشته بودند یک نیمروی دبش بزنند با یک کاسه سالاد شیرازی فلفل دار।
شاید هم یکی از این کافه های نو اسموکینگ اطراف...
زبانش را بیرون میآورد به آیینه به تصویر به لبخند همیشگی.... آماده میشود برای یک پُز عکاسی خنده دار!! پس چرا نمیگیری؟! باز هم بی هوا ! طبیعی؟
یا شاید هم سعدی به سعی ساقی با شات های پیاپی غرقه در حلقه دود که برای این روزها بد نیست دودی بودن ! شال سبز و ....فندک سنگی یا طرح خرگوشک معروف محض خنده!
کِی خندیده بودند آخرین بار؟

۲۰۰۹/۱۱/۹

last but not least


۲۰۰۹/۱۰/۲۰

برگ



پائیز پائیز
چه سبک بود پائیز
پاييز در برگها گم بود
درپائيزبرگها به خانه ما آمدند
آشوب برگ بود پائيز بود
سرگردان به کنار پائيز رسيدم
چهره ها در پائيز برگ گم بود
درپائيز کوچک من درختها تنها يک برگ داشتند
بر گوشه آسمان برگها بودند
برگها آشفته به سوی دريا رفتند
صبح برگ بود پائيز بود
تو در پائيز به خانه ما مهمان بودي

۲۰۰۹/۱۰/۱۸

...

تو صدای پایت رابه یاد نمی آوری
چون هميشه همراهت است
ولی من آن را به خاطر دارم
چون تو همراه من نيستی
و صدای پایت بر دلم نشسته است
بیژن جلالی

۲۰۰۹/۱۰/۱۱

به موسم گل های نرگس


بنابر گفته "اوید" در "چکامه ی نرگس وحشی"، "نارسیس" نوجوانی آنچنان زیبا بوده است که هر کس وی را، تنها یکبار می دیده است، برای همیشه مهرش را بجان میخریده. و در آتش عشق سوزانش، می گداخته. لیکن نارسیس را، به هیچ یک از دلباختگان بی قرار خویش، روی اعتنائی نبوده است. لعبتان خوشخرام، هر یک به هزاران کرشمه و افسون و ناز، می کوشیده اند، تا مگر "نارسیس" این خداوند حسن و ناز – گوشه ی چشمی بجانب ایشان بیفکند. ولی افسوس که تیر عشق آنان هیچگاه در قلب روئین وی، کمترین اثری از خود برجای نمی نهاده است.سر انجام دلداده ای ناکام، در حق نارسیس نفرین میکند:"خداوندا ، او را که از مهر دیگران در قلبش تهی است، به عشق خویشتن گرفتارش کن، تا از رنج بی انتهای آنان آگاه شود!"نیاز دل شکسته پذیرفته میشود..."اکو" یا "طنین" از همه ی دختران ناکام تر است. زیرا وی از طرفی به عشق نارسیس گرفتار است. و از طرفی دیگر مورد خشم انگیخته ازرشگ "هرا" همسر "زئوس"، خدای خدایان، واقع شده است. "هرا" در جستجوی شوهر خویش، "طنین" را در جنگلها، در حال شادی و آواز می یابد. به پندار اینکه زئوس دلباخته ی "طنین" است، از فرط رشگ نیروی سخن گفتن را از "طنین" باز میگیرد. "طنین" محبوب جنگلها، دیگر نمی تواند در سخن، پیش گام شود. وی از این پس قادر است، آخرین کلمات گفته هائی را که می شنود، منعکس سازد. زبان طنین فقط انعکاس و "تکرار" واپسین سخن دیگران است."طنین" از عشق "نارسیس"میسوزد. لیکن یاری آنرا ندارد که وی را از رنج درون خود آگاه گرداند. او در جنگلها، بی تابانه، در انتظار فرصتی است. تا مگر نارسیس روزی برای گردش به جنگل آید و او، وی را، از عشق بیکران خویش بیاگاهاند.روز سرنوشت فرا میرسد. نارسیس خرامان، از کنار جنگل میگذرد. طنین در پشت درختان، مترصد فرصت مطلوب است. وزش باد، درختان را آهسته می لرزاند. لرزش درختان نارسیس را نگران میسازد.وی فریاد برمیکشد: "چه کس اینجاست؟" .طنین میخواهد، از شادی قالب تهی کند و با هیجان، در پاسخ نارسیس آخرین واژه ی او را تکرار میکند:"...اینجاست!،........اینجاست!،.............اینجاست!..."لیکن هنوز یارای آن را ندارد که از پشت درختان پای فراتر نهد."نارسیس" دوباره فریاد می کشد: "هر که هستی پنهان نشو، بیا!". فرمانی که اشتیاق دیرین قلب حسرت بار طنین است."....بیا!........بیا!.............بیا!...."طنین در حالیکه آخرین جزء کلام نارسیس را همچنان تکرار میکند، با آغوش گشاده روبسوی نارسیس از پشت درختان پای بیرون می نهد. "نارسیس" چون بر خلاف انتظار، دختری را می بیند، از وی روی باز میگرداند، و شتابان بدرون جنگل میگریزد. نارسیس، در حقیقت از زندگی گریزان است و به "چشمه ی مرگ" نزدیک میشود.در میان انبوه درختانی که سر بر آسمان کشیده اند. در نقطه ای دور از کناره ی جنگل، برکه آبی است که از قلب مومن پاک تر، و از اشگ بی دریغ دردانه ی یتیم، زلال تر است. شتابزده در کنار برکه بر روی سبزه ها فرو می افتد تا از آب گوارای آن بنوشد. ناگهان گوئی رشته ی جانش را از هم می گسلند. تپش قلبش رو به شدت می نهد. و آهی فغان آمیز از نهادش بر می خیزد. نفرین عاشق ناکام، در حق نارسیس اجابت می شود. دژ روئین قلب وی از هم فرو می ریزد. نارسیس "تصویر" خود را در آب می بیند، و دیوانه وار، عاشق خویشتن میگردد:"آه! بیچاره دختران که از ستم عشق من چه ها کشیده اند؟!"نارسیس دست در آب فرو می برد که تصویر خویش را در آغوش گیرد. لیکن در اثر حرکت امواج آب، تصویر محو میشود. ناچار دست از آب بیرون میکشد، تا آب دوباره آرام شود. و وی از نو باز تصویر خویشتن را به بیند. چه شکنجه و ستمی؟! کوچکترین لمس آب، موجب محو تصویر معشوق میگردد. حتی قطرات سوزان اشگ هجر عاشق، خطر محو تصویر معشوق را در بردارد!نارسیس آنقدر در کنار آب به تصویر خود خیره می نگرد تا در سودای عشق بیکران خود نسبت به خویش، جان می سپارد. دلدادگان وی چون به جستجوی او، به سر برکه می رسند، جسد وی را نمی یابند. بلکه در جای وی، گلی روئیده، می بینند که همچنان به تصویر خویش در آب نگرانست.آنان بیاد بود آرامگاه جاوید او، آن گل را "نارسیس" ، "نرگس تنها" و وحشیش می نامند.
از کتاب راز کرشمه ها – نوشته دکتر ناصرالدین زمانی – چاپ १३४५
برای دوستانی که مشکل کامنت دارند این نوشته در همین آدرس در بلاگفا نیز هست

۲۰۰۹/۱۰/۶

مهرگان


مثل یه نور کوچولو اومدی ستاره شدی و
مثل یک قطره بارون اومدی و سیل شدی و
.....

۲۰۰۹/۹/۲۷

سیاهه

مثل جوجه کوچکی که نوکش رو درون پرهای مادرش فرو میکند دست های سردش را زیر پالتوی مرد قایم کرد।
زمان منجمد شده بود سرمای آزار دهنده بیرون جای خودش رو به گرمی و حرارت مطبوعی داده بود که آنجا - جایی نه چندان بزرگ- درون صندلی عقب اتومبیل جا خوش کرده بود।
زن چشمان نیمه نمناکش را بست و خوشبختی افزونش را درون قاب خیس پلکانش بسته بندی کرد
نور چراغهای نئون خیابان های شهر روی پلک هایش میدوید
اتومبیل پس از مسیر طولانی و توقف کوتاه به چپ پیچید و زن محکمتر به آغوش مرد فرو افتاد ... بازهم چپ و چپ ...دیگر جایی نبود عضلاتش را خلاص کرد و سرش را به سینه مرد چسباند ...اتومبیل باز هم دایره وار به چپ میرفت
راننده آواز میخواند و از آیینه حرف میزد।
مرد جواب میداد همزمان بازوی زن رو با فشار ملایمی به تنش می چسباند
زمان روی صورت مرد ثابت شده بود مغزش دو نیمه شده بود نیمه ای که نگاه های راننده را در آیینه پاسخ میداد و نیمی که با حرکت ظریف و نامحسوس زن را سرشار از عشق میکرد।
میدانست که رفتن خود درد است
زن چشمهایش را باز کرد و به خواهش به صورت مرد نگریست خیسی نرمی درون چشمش سوسو میزند
مرد لب هایش را به گوش زن نزدیک کرد
"کی اشکاتو پاک میکنه وقتی منو نداری.... شونه کی مرحم هق هقت میشه دوباره !.... از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره؟"
مثل جوجه کوچکی که نوکش را درون پرهای مادرش فرو میکند....

پ ن : برای یکی از شخصیت های این داستان که روحش شاد و قرین آمرزش الهی باد